نام کاربری:    رمز عبور:






بحث تحوّل و تكامل در جامعه اسلامي و ديدگاه هاي گوناگوني كه در اين زمينه مطرح مي شود مقوله اي است كه در اينجا به طرح دو اشكال عمده و پاسخ به هر يك از ديدگاه اسلام پرداخته مي شود. نخست شبهه اي است كه از سوي مكتب ماديّت تحوّلي يعني «ماترياليسم ديالكتيك» به اسلام وارد شده است. قبل از طرح شبهه و اشكال، توضيح مختصري دربارة اين مكتب و برخي عقايد آن ارائه مي­ گردد:


ماترياليسم ديالكتيك چيست؟

«ماترياليسم»، اصطلاحي است براي نظريه و مكتب فلسفي كه دنياي خارج را واقعي و حقيقي و بيرون از شعور انسان مي ­داند (يعني به رئاليسم اعتقاد دارد، در مقابل ايده­آليسم كه اصالت را به تصوّر و انديشه مي ­دهد و جهان را خيالي مي­ پندارد). همچنين ماترياليسم معتقد است كه ماده مبدأ و اساس بوده و حس و شعور و تفكر، فرع و زاييدة مادّه است».(1) به ديگر بيان، ماترياليسم به اصالت مادّه معتقد است و همه چيز را مادّي مي ­داند و براي غير ماده، اصالت وجودي قائل نمي ­باشد.

اما «ديالتيك» واژه ­اي با ريشة يوناني است كه دو معنا داشته است: يكي به معناي كلمه و گفتار و ديگر به معناي دليل. و اينكه گفته مي ­شود: سبك افلاطون، فيلسوف بزرگ يوناني، در مباحث فلسفي سبك ديالكتيك بوده، به اين معنا است كه روش او همچنان ­كه از كتابهايش پيدا است، روش گفتگوي عقلي بوده است.

اما از زمان هگل به بعد، اين كلمه مفهوم جديدي پيدا كرد و تناقض وارد مفهوم ديالكتيك شد و ديالكتيك، كه در اصطلاح سقراط عبارت از آمدن يك فكر، در مقام استدلال به جنگ فكر ديگر و پيدايش فكري جديد در سطح بالاتر بود، توسط هگل از عالم ذهن به عالم خارج تعميم پيدا كرد و به صورت يك اصل عام و كلّي در همة هستي درآمد؛ بدين معنا كه ما چه بخواهيم و چه نخواهيم اين قانون در عالم جريان دارد كه يك شيء ضدّ خودش را بر مي ­انگيزد و بعد، از جدال ميان اين شيء و ضدّ خودش (كه جدال بين تز و آنتي تز ناميده مي­ شود) شيئي در مرتبة كامل ­تر پيدا مي ­شود (كه به آن سنتز مي ­گويند) و به اين ترتيب تكامل در عالم (چه در ذهن و چه در خارج) تحقق پيدا مي­ كند.(2)

بعد از هگل ماترياليسم ديالكتيك كه به قول استالين «جهان ­بيني يا فلسفة حزب ماركسيست – لنينيست» است، به صورت مذهبي، فلسفي و اجتماعي بر گفتار ماركس و انگلس دو فيلسوف شهير آلماني مبتني شده است.(3) و همان معنايي را كه هگل دربارة ديالكتيك نموده است، با تغييري بيان مي ­دارند و اصولي را مطرح مي ­كنند كه عبارت است از:

1- اصل تضاد: كه مي­ گويد هر چيزي بدون استثناء (و حتي فكر) ضدّ خودش و نفي خودش را در درون خود به وجود مي ­آورد.

2- اصل حركت: كه بيانگر حركتي عمومي است؛ به ­طوري كه هيچ استثناء ندارد و همه چيز را در بر مي ­گيرد. بر طبق اين اصل هيچ چيز (و حتي علم و فكر) به يك حال باقي نمي ­ماند (و همة اشياء در حركت و تغييرند).

3- اصل تكامل يا اصل تبدّل كميّت و كيفيّت: كه مي ­گويد هر تغيير كمّي به يك تغيير دفعي و به قول خودشان به يك تغيير كيفي (كه همان تغيير ماهوي است) منتهي مي ­شود و وقتي تغيير كيفي و ماهوي پيدا شد، ديگر قوانيني كه قبلاً بر آن حاكم بود، حاكم نيست؛ بلكه قوانين جديدي بر آن حاكم است، مثل آب كه قوانين مايعات بر آن حاكم است و همين كه تغييرات كمّي ­اش به حدّي رسيد كه تبديل به بخار شد و تغيير ماهوي پيدا كرد، ديگر قوانين مايعات بر آن حاكم نيست، قوانين گازها بر آن حاكم است.

در مورد جامعه نيز چنين مي ­گويند: جامعه تغييرات كمّي پيدا مي­ كند و به جايي مي­ رسد كه تغيير كمّي تبديل به تغيير كيفي مي­ گردد و ماهيت جامعه عوض مي ­شود و وقتي جامعه تغيير ماهيت بدهد، ديگر ممكن نيست قوانيني كه مناسب وضع قبل بود، براي دورة بعدي هم مفيد و نافع باشد.(4)

البته قانون تحول تاريخي جوامع انساني و بيان چگونگي آن بيشتر بر نظريّات ماركس مبتني است تا انگلس. «انگلس خود مي ­گويد: داروين قانون تحوّل موجودات زنده را كشف كرده در حالي كه ماركس قانون تحوّل جامعة بشر را كشف كرده است.

ماركس با مطالعه در تاريخ تحوّل جامعه ­هاي بشري، سير تحوّل تاريخي جوامع را به شش دوره تقسيم كرد: اشتراكي اوليه (كمونيسم اوليه)، بردگي، فئوداليته، سرمايه ­داري، سوسياليسم و در نهايت كمونيسم. بدين ترتيب كه هر جامعه حتماً و قهراً و به طريقي خارج از اراده و خواست بشر، نظام اجتماعي كمونيستي باستاني را ترك كرده و نظام برده داري را پذيرفته و پس از مدت­ها، روابط اجتماعي يا نظام برده ­داري را ترك كرده و روابط اجتماعي و نظام فئودالي (ارباب رعيّتي) و سپس نظام سرمايه ­داري و بعد نظام سوسياليستي و در آخر كمونيستي را مي ­پذيرد. هر جامعه اين خط سير را پيموده و يا در حال پيمودن است و ممكن است در ميان جوامع كنوني بشر، جامعه ­اي هنوز در نظام برده داري يا فئودالي يا عيره به سر ببرد و اين خط سير را كاملا طي نكرده باشد.»(5)

بنابر اين به ­طور كلي ماركسيسم با بيان اين مطلب مدعي است كه عمومي ­ترين و كلي ­ترين قوانين جهان و جامعه را كشف كرده است كه ما در اينجا قصد بيان صحت و سقم نظريات اين مكتب فلسفي – اجتماعي را نداريم و صرفا جهت آشنايي مختصر با اين مكتب مطالبي را نقل نموديم. به هر حال، اشكالي كه طرفداران اين مكتب متوجه اسلام كرده­اند، اين است كه:

اشكال مكتب ماترياليسم ديالكتيك به اسلام

اگر بپذيريم كه روش اسلامي روش خوب و جامع براي يك زندگي سعادتمندانه است و اجتماع اسلامي، اجتماعي است نيكبخت، اما چون اين روش از هر نظر خود را جامع مي ­داند و آزادي در تغيير معارف ديني را نمي ­پذيرد، باعث مي ­شود كه اجتماع، راكد مانده و از تحول و تكامل باز بماند و اين خود براي يك اجتماع كامل، عيب محسوب مي ­شود. به بيان ديگر، سير تكاملي نيازمند آن است كه يك سلسله قواي متضاد (بهتر بگوييم متناقض) در يك موضوع به وجود آيد و در اثر برخورد اين قوا با يكديگر مولود جديدي ايجاد گردد كه نواقص آن قوا را نداشته باشد؛ اما چون فرض اين است كه اسلام، اضداد و نواقض را از بين برده و به ­ويژه عقايد متضاد را ريشه كن ساخته است (و خود را جامع مي ­داند) لازمه­اش بازماندن اجتماع اسلامي از سير تكاملي است.

پاسخ به اشكال

پاسخ اين است كه علوم، معارف و عقايد بشري دو نوع است:

يك نوع قابل تحول و تكامل است كه عبارت است از علوم طبيعي - صنعتي كه در بالا بردن پايه­هاي حيات مادي و رام كردن طبيعت سركش به نفع انسان استخدام مي ­شوند، مانند رياضيات، فيزيك، شيمي و امثال آن. اين رشته از علوم و صناعات و هر چه كه در شمار اينها است، هر قدر تحول پيدا كند و از نقص رو به كمال رود، باعث مي ­شود كه زندگي اجتماعي و تمدن بشري پيشرفت بيشتري نمايد.

نوع ديگر از علوم و معارف بشري قابل تحول نيست، نظير اعتقادات و اخلاق كلي. اگر چه اينها از لحاظ دقت و تأمل، قابل ارتقاء و كمال هستند؛ ولي احكامي قاطع، ثابت و غير قابل تغيير و تحول دارند.

اين نوع از علوم و معارف جز به صورت كلي و غير قابل تحول در اجتماعات، مؤثر نمي ­باشند و ثابت بودن اين معارف موجب نمي ­شود كه جوامع از سير تكاملي خود باز بمانند؛ همچنان ­كه آراء و قوانين ثابت بسياري وجود دارد كه مانع پيشرفت و سير ارتقايي جوامع نمي ­باشد؛ مثلاً همة ما به ­طور ثابت و دائمي حكم مي­ كنيم: «بر هر فرد انسان لازم است براي حفظ حيات خود، كار كند.» و يا «انسان جزئي از اين عالم است.» و يا «انسان اعضاء و ابزار كار و قوايي دارد.»

همچنين داروينيسم و يا هر مكتب ديگري كه قائل به تحول و تكامل انواع هستند، قوانين ثابتي دارند كه اصل تغيير و تكامل را شامل خود اين قوانين نمي ­دانند و آن را از آغاز تا پايان عالم يكي مي ­دانند. ماركسيسم هم كه به ­طور كلي حكم مي ­كند: «همه چيز متغير است و چيز ثابت وجود ندارد.» و اين حكم را ثابت و دائمي مي­داند.

چنان ­كه «لنين» در كتاب «ماديّت و انتقاد تجربي» فرضيّات و اجزاي ذاتي فلسفة ماركسيسم را حقيقت واقعي و ثابت و پولادي معرفي مي­ كند و چنين مي­ گويد: «شما نمي ­توانيد حتي يكي از فرضيّات اساسي يا يك جزء ذاتي از فلسفة ماركسيسم را حذف كنيد؛ بدون آنكه ترك حقيقت واقعي كرده باشيد و بدون آنكه در آغوش دروغ­هاي ارتجاعيون بورژوا قرار گرفته باشيد. فلسفة ماركس مانند يك قطعة محكم پولاد است.»(6)

در مورد جامعه نيز بايد گفت: اگر چه متغير و متكامل است، ولي قوانين حاكم بر انسان و جامعه، قوانين مشخص و ثابتي مي­باشد.

به همين ترتيب معارف و حقايق اسلام نيز دو بخش است:

بخشي مربوط به علوم طبيعي و فن­آوري و امثال آن است كه مسلمانان در اين بخش تشويق و ترغيب به تحول و پيشرفت شده ­اند و اگر امروزه جوامع اسلامي نسبت به جوامع پيشرفتة غربي، عقب مانده به حساب آيند، مربوط به اين بخش مي ­باشد كه عوامل گوناگوني در اين عقب ماندگي دخالت دارند، از جمله مي ­توان استثمار و استعمار آنان از سوي قدرت­هاي جهانخوار، وجود حكام و دولتمردان دست نشانده غربي­ها در رأس هرم برخي كشورهاي اسلامي، و سستي و تنبلي مسلمانان نسبت به تحول و پيشرفت در زمينة فوق را نام برد. و الّا تاريخ درخشان پيشرفت علمي و فني مسلمانان تا قبل از جنگ­هاي صليبي كه بيش از ششصد سال حاكم بلامنازع در وادي صنعت و علوم مختلف بوده ­اند كه حتي بعداً رنسانس در اروپا متأثر از آن شد، خود بهترين گواه بر اهتمام اسلام به ترقي مسلمانان در اين امر است.

«روژه گارودي» اديب و فيلسوف معاصر فرانسوي، در كتاب «هشدار به زندگان» چنين مي ­نويسد: «دانش اسلامي از ستاره ­شناسي گرفته تا طبابت، و تكنيك اسلامي از شيمي گرفته تا شيوة آبياري و دريانوردي و كشتي ­سازي، بر پاية شيوه ­هاي تجربي و علمي استوار بوده است. «روژه ­باكون» (دانشمند اروپايي، متوفي 1292 ميلادي) كسي است كه اين شيوة تجربي و علمي دانش اسلامي را دريافت و با بيان آن براي اروپاييان سبب شد كه اروپا از قياس و فن منطقي و جدل ارسطويي و لفّاظي­هاي دوران «اسكولاستيك» دست برداشت. روژه ­باكون كه خود تحت تأثير دانشگاه اسلامي «كوردوباه يا غرناطه اندلس» بود، اعلام داشت كه رنسانس يا نهضت زبان و دانش عربي براي معاصران آن روزگار، يگانه راه دستيابي به علم و دانش راستين زمان بوده است. دانش اسلامي از تكنيك يا فني كه از آن مايه گرفته است، سرچشمة اصلي علم و دانش دوران رنسانس اروپا يا عصر نهضت روشنگري غرب است.»(7)

اما بخش ديگر معارف اسلامي، مربوط به امور ماوراي طبيعي (اعتقادات و اخلاق كلي) است كه احكام و قوانين ثابتي است؛ نظير آنكه مي ­گوييم: «جهان، خداي يكتايي دارد.» (توحيد)، يا اينكه «خدا براي مردم شريعتي وضع كرده كه جامع تمام راه­هاي سعادت و بهروزي آنها است و اين قانونگذاري از طريق نبوت انجام گرفته است.» (نبوت و شريعت)، يا اينكه «خداوند در جهاني ديگر جزاي اعمال مردم را به­ طور كامل خواهد داد.» (معاد) اينها مطالبي است كه اسلام، اجتماع خود را بر پاية آنها استوار نموده و كاملاً از آن محافظت مي ­نمايد و معلوم است كه اگر در اين مطالب نفي و اثبات پيدا شود و در نتيجة برخورد نظريات مثبت و منفي، رأي سومي پديد آيد، نتيجه ­اي جز انحطاط جامعه نخواهد داشت؛ چرا كه بدون اعتقاد به توحيد، نبوت و معاد، جامعه افسار گسيخته شده و به انحطاط و انحراف گرفتار خواهد شد.

بنابراين اگر روش اجتماعي به­ گونه­اي مستقر شود كه فطرت انساني جوياي آن است؛ يعني عدالت اجتماعي در جامعه برقرار شود و مردم در ظلّ لواي تربيت صحيح زندگي كنند و دانش­هاي سود بخش را بياموزند و عمل صالح و شايسته انجام دهند و سپس با كمال نشاط به طرف سعادت و رستگاري سير نمايند و در مدارج علم و عمل راه ترقي را بپيمايند، ديگر چه احتياجي به تحول سنت و قوانين كلي اجتماعي خواهد بود.

علاوه بر اينها، سير تحولاتي كه ماركسيست­ها براي جوامع انساني قائل ­اند، با فروپاشي نظام سوسياليستي شوروي و كشورهاي بلوك شرق، ابطال شده است؛ چرا كه روش سوسياليستي يا كمونيستي اين كشورها به طرف سرمايه ­داري و غير آن باز گشته و پيوسته نيز در حال تغيير است. پس تغيير نظام­هاي اجتماعي از نوعي به نوع ديگر، خود دليل و گواه بر نقص و كاستي اين روش­ها و نظام­ها به­ خصوص روش سوسياليستي و كمونيستي، كه به زعم ماديون كامل ترين نظام به حساب مي ­آمد، مي ­باشد نه دليل بر سير تكاملي آنها.

مهدي رضواني­ پور

 

پي نوشتها:

1. فرهنگ فارسي معين.

2. ر. ك: نقدي بر ماركسيسم، مرتضي مطهري، صص 282- 285.

3. ر. ك: درسهايي درباره ماركسيسم، جلال الدين فارسي، ص 1.

4. ر. ك: نقدي بر ماركسيسم، مرتضي مطهري، صص 80- 81.

5. ر. ك: درسهايي درباره ماركسيسم، جلال الدين فارسي، ص 64.

6. اسلام و مقتضيات زمان، مرتضي مطهري، ص 110.

7. اسلام از ديدگاه دانشمندان جهان، علي آل اسحق خوئيني، ص 169.

(نشريه نداي ولايت، شماره 52 و 53، پانزدهم خرداد و اول تير 1376)



بازگشت ...



  

مرتبط باموضوع :

 رسول اعظم(ص) اسوه قرآنی کرامت  [ پنجشنبه، 11 دي ماه، 1348 ] 1105 مشاهده
 اسوه ذکاوت  [ پنجشنبه، 11 دي ماه، 1348 ] 852 مشاهده
 قانون و فرهنگ قانونمداری  [ پنجشنبه، 11 دي ماه، 1348 ] 1011 مشاهده
 مفهوم شناسي بصيرت در منويات مقام معظم رهبري  [ پنجشنبه، 11 دي ماه، 1348 ] 912 مشاهده
 منهج النور ـ دانشنامه علوى (قسمت اول)  [ پنجشنبه، 11 دي ماه، 1348 ] 885 مشاهده

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .